02177395710

منوهای نصب در پنل مدیریت

درس بخونیم یا استارتاپ بزنیم

بسم نور
یه رفیقی داشتیم تو دانشگاه به اسم درنا، از اون بچه پولدارای درست حسابی بود که دغدغه داشت رو پای خودش وایسه. یادمه میگفت: پدرم وقتی دانشگاه قبول شدم میخواست برام یه تویوتا بخره ولی میدونی دکتر(از جمله کسانی بود که از همون اول منو بعنوانه دکتر قبول داشت) من بهش گفتم پرشیا میخوام . خودم یه روز شرکت خودمو راه میندازم و خودم برای خودم تویوتا میخرم.
یادمه عشق لندکروز هم بود. سرتونو درد نیارم درنا ترم چهارم رو تموم نکرده بود که توی یه استارتاپ ویکند شرکت کرد، بعدش با همونا و کمک پدرش یه دفتر خوب اجاره کردن و بیزنس خودش رو راه انداخت. تا چند وقتی ازش خبر نداشتم. یه روز که با چن تا از بچه های قدیم خاطره بازی میکردیم حرفش پیش اومد و متوجه شدم سر رئیس بازی و این چیزا دفترشونو جمع کردن و درنا هم رفته پی کسب و کار پدری ش مشاور املاک شده و داره فایل نشون میده. یادمه وقتی میخواست انصراف بده بهش گفتم هم درستو بخون هم دفتر رو برو . یکم برنامه ریزی کن حتما میتونی جفتشو با هم جلو ببری. اما درنا کوتاه بیا نبود. میگفت بیل گیتس و استیو جابز هم درس نخوندن و رفتن پی کارآفرینی منم باید مث همونا بشم. خلاصتا بگم که کله ش باد داشت.
یه کتابی هست به اسم تافته های جدا بافته نوشته آقای گلدول. این کتاب داستان موفقیت آدمای بزرگ رو تشریح میکنه . جنسش با همه ی کتابای انگیزشی که تا بحال خوندم فرق داره.

کتاب تافته های جدابافته
داستان های موفقیت
داستان های استارتاپ

پیشنهاد میکنم حتما بخونید. یه بخشی از این کتاب انگار نسخه اکوسیستم ماست. بنظرم همه دهه هفتادیایی که سودای استارتاپ زدن و کارآفرینی دارن باید این کتاب رو بخونن و ایضا پدر مادر ها جهت تربیت نسل های موفق آینده.
این کتاب یه بخشی داره به اسم قانون 10 هزار ساعت. قانون 10 هزار ساعت حرفش اینه که آدما برای اینکه توی یه حوزه ای حرفه ای بشن به 10 هزار ساعت تمرین نیاز دارن. که اتفاقا مثالی هم که میزنه مثال بیل گیتس هست.
احتمالا داستان رستوران رفتن بیل گیتس و پسرش رو شنیدید که موقع انعام دادن بیل گیتس خصاصت به خرج میده و یه دلاری روی میز میذاره اما پسرش 10 دلاری انعام میده. وقتی هم که ازش میپرسن، میگه: من پسر یه نجار هستم و پسرم فرزند یه میلیونر طبیعیه که چرا انقد کم انعام دادم . اما باید بهتون بگم سخت در اشتباهید. پدر بیل گیتس وکیل بوده و مادرش هم دختر یه بانکدار. وضع خانواده گیتس اونقدر خوب بوده که تو مدرسه شون یعنی حوالی سالهای 1970 کامپیوتر وجود داشته. ( میدونید یعنی چی ؟ یعنی از مدرسه های خیلی خیلی پیشرو) و هزینه سالیانه سایت کامپیوتری چیزی نزدیک 3 هزار دلار میشده که اون موقع واقعا عدد بالایی بوده. دیگه کاملا مشخصه که بیل تمام وقتش رو اونجا میگذرونده. یعنی بیل گیتس قبل از دانشگاه کلی تمرین برنامه نویسی کرده بود . و اون ده هزار ساعت ش رو پر کرده بود. و ترک تحصیلش بخاطر سواد زیادی ش بوده نه خیال پردازی برای کارآفرینی. نه اینکه درس خوندن نذاره برای کارش تمرکز کافی داشته باشه و به اندازه لازم وقت نداشته باشه.

بیل گیتس یک مدیر استارتاپی


اینکه میگیم اکوسیستم ما پر از توهمه، همینه . اغلب ما تا قبل از دانشگاه هیج وقتی برای یادگیری تخصصی نداشتیم. یعنی انقدر درگیر درس و کنکور و اینا بودیم که حالی برای این چیزا نمی موند واقعا. خیلی هنر کرده باشیم یه زبان خارجی یادگرفته باشیم یا یه ساز نصفه نیمه ای بلد باشیم. از اونور قبل از دانشگاه کاری هم نکردیم که حقوق بگیریم پس بدون سرمایه و بدون تخصص چجوری میخوایم استارتاپ بزنیم؟کارآفرینی فیلم هالیودی نیست که لامصب مث جنگ واقعیه.
به همین دلیل اتفاقا دانشگاه برای ما حکم 4 هزار ساعت تمرین از 10 هزار ساعت مون رو داره تازه اگر درست حسابی سرکلاس بریم .
یکی از عوامل دیگه که باعث استارتاپ درنا شکست بخوره رئیس بازی ش بود . این رئیس بازی دامن گیر اغلب تیم های جوون استارتاپی میشه چون هم کله شون باد داره و هم اینکه آداب و رسوم زندگی تو اجتماع رو یاد نگرفتن. این رئیس بازی رو آقای گلدول تو کتاب خودش بهش میگه فاصله قدرت. مثالی که میزنه مثال خطوط هوایی کره ست.


جالبه بدونید خطوط هوایی کشوره کره از سال 1997 تا 1999 توی هر چهارمیلیون پرواز 17 تا سقوط داشته درحالیکه خطوط هوای آمریکا تو همین بازه تو هر چهار میلیون پرواز 1 بار سقوط میکرده . این نشون میده خطوط هوایی کره چقدر افتضاح بودن.
خب این آمار واقعا افتضاح بوده در نتیجه متخصصین شروع میکنن به تحقیق. با بررسی جعبه سیاه هواپیما های کره ای متوجه میشن که قبل از سقوط مکامه های خیلی کمی بین خلبان و خدمه پرواز صورت میگرفته درحالیکه تو خطوط هوایی آمریکا خلبان دائم در حال صحبت کردن با خدمه پرواز خودش هست و کابین یک لحظه هم ساکت نیست. آقای گلدون قائل به اینه که چون فرهنگ کره بر اساس احترام و سلسه مراتب ساخته شده خدمه پرواز به خودشون اجازه نمیدادن تا اشتباهات خلبان رو بهش گوشزد کنن یا حتی بهش مشورت بدن. خلبان هم تو شرایط سخت و بحرانی قبل از سقوط، تمرکز و قدرت تصمیم گیری ش میاد پایین و نمیتونه شرایط و گزینه ها رو خوب تحلیل کنه و درست تو زمانی که نیاز به هم فکری تیم پرواز داره، اونا بخاطر احترام و ادب، خلبان رو تنها گذاشتن تا همگی با هم سقوط کنن. این مثال اما تو فرودگاه های ایالات متحده کاملا برعکسه. برج مراقبت های فرودگاه های آمریکا معروفن به ترسنانک ترین برج مراقبت های دنیاو میپرسید چرا؟ چون با خلبان خیلی بد حرف میزنن. مثلا یه برج مراقبت درخواست یه خلبان کره ای رو برای فرود اضطراری بدلیل شلوغ بودن باند رد میکنه و میگه یه دور تو هوا بزن تا ببینم چی میشه، خلبان کره ای بازم بخاطر احترام و ادب مث یه بچه خوب میره و یه سقوط دیگه انجام میده ولی اگر خلبان آمریکایی باشه میگه هی رفیق باند رو خالی کن، من دارم میام.
مشاهده میکنید که تو آمریکا برخلاف کره فاصله قدرت خیلی کمه و سلسه مراتبی اونچنان وجود نداره و اصطلاحا ساختار فلت می باشد. این دقیقا چیزیه که تو استارتاپ ها صادقه. تو کار تیمی هیچ چیزی به معنای رئیس بازی وجود نداره. برای همینه که شاید تو استارتاپ ها سر یه رنگ دکمه آنچنان دعوایی بوجود بیاد که انگار پدر کشتگی دارن باهم. این بحث فاصله قدرت خیلی چیز جالبیه. هرچی فاصله قدرت کمتر مشورت و همکاری بیشتر و هرچی فاصله قدرت بیشتر امکان سقوط هم بیشتر.
بعنوان مثال من خودم تو تحریره وقایع اینو از نزدیک حس کردم. یه وقتایی من بخاطر خستگی و فشار و استرس کاری یا تماس های مکرر طلب کار ها کلا اوت میشدم و سر یه تصمیم کوچولو و برنامه ریزی بد یه هفته تیم رو مینداختم عقب. یکی دوبار که این اتقاق افتاد خود بچه ها متوجه شدن و دیگه نمیذاشتن من تو همچین شرایطی تصمیم بگیرم. کار تا جایی پیشرفت که اصن یه دستیار انتخاب کردم که در واقع اسمش دستیار بود و در اصل سعی میکرد ترمز منو بکشه و نذاره تصمیم های هیجانی بگیرم. این نکته روهم بگم که دستیارم همکار بسیار حرفه ای بود و اخلاق من رو هم واقعا واقعا خوب میشناخت. و هم اینکه من خودم بعد از چند بار سوخت دادن متوجه شدم به نظرات بچه ها نیاز دارم. کار تا جایی پیش رفت که یه بار وقتی نیاز به منابع مالی داشتیم خود بچه ها اومدن پای کار و یه عدد نسبتا زیادی رو از خانوادشون قرض کردن تا کار تیم راه بیوفته.
میخوام بگم این فاصله قدرت خیلی خیلی مهمه. هم باعث همدلی میشه هم و نظرات مختلف باعث میشه تصمیم های بهتری گرفته بشه. از قدیمم گفتن که چن تا عقل بهتر از یه عقله.

دمتون گرم که تا اینجا ی متن اومدید. از درنا ممنونم چون اگه خودش از شکستش درس نگرفت حداقل باعث شد ما کلی درس بگیریم. مراقب درنا های دور و رتون باشید.
امیدوارم لایق بدونید و نقطه نظر هاتون رو با ما به اشتراک بذارید.

0 پاسخ به "درس بخونیم یا استارتاپ بزنیم"

ارسال یک پیام

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی شده توسط سایه سپید