02177395710

منوهای نصب در پنل مدیریت

خودمو تو گل میپلکونوم

همین چند سال پیش در تعطیلات تابستان بود که پدر با لگد ما را از خواب بیدار می کرد و می گفت توله ها، بلند شید بریم جنوب، ما هم بلند می شدیم و می رفتیم جنوب! کنتر و فلکه ها را می بستیم و کلید خانه را به عفت خانوم اینا می دادیم تا گل هایمان را آب بدهند و خودمان راهی سفر به لب دریا می شدیم. در مسیر از آهنگ های استاد اقبالی و چند نغمه سرای بانو که موسیقی شان در جاده زبان زد خاص و عام بود استفاده می کردیم تا بلندای مسیر برایمان کوتاه شود.
رفته رفته به لب دریا نزدیک می شدیم و آهنگ های مان از غم انگیز فلسفی به شادِ بندری تغییر هویت میداد و در داخل ماشین همراه با حرکات موزونِ دست روی آهنگِ خودمو توو گِل میپلکونوم به همراه حرکات موازی و لرزشی سر شانه ها خاطره سفر را در یاد مان حک می کردیم.
به جهت استراحت، ننه مان بساط سیب زمینی آبپز را بر روی زمین پهن می کرد و در طول مدت سفر که هول و هوش یک هفته بود، ما در کنار کارون و لب دریا سیب زمینی آبپز سق می زدیم که تنها تفاوت آن در طول هفته تنوع نوع نان های آن بود و در دل خود می گفتیم واااای چقدر داره خوش می گذره لعنتی… تازه ماجرای خوش ما شب ها هنگام خواب آغاز می شد، هشت نفر را در یک چادر مسافرتی چهار نفره جا دادن کمی مشکل به نظر می رسید اما پدر همیشه می گفت سخت است ولی می شود، از همان اول هم پدرمان دیدگاه استارتاپی خود را در خانواده حفظ کرده بود و استراتژی خاص خود را داشت. هیچگاه به چشم یک مشکل به کمبود جا در چادر نگاه نمی کرد و آن را با فرستادن فرزندان به ماشین تبدیل به فرصت می کرد (فرزندان بزرگی که از نظر عقلی بعضی مسائلی را می فهمیدند). اصلا این تفکر استارتاپی و بیل گیتسی پدر، ما را دچار جراحت عمیقی کرده بود.
شب ها هم سه نفر شامل پدر، مادر و فرزند صغیر خانواده که عقلش به جایی قد نمیداد درون چادر می خوابیدند و از فرط کوچک بودن چادر، زانو به بعدِ پا های پدر از چادر بیرون میزد و فقط مادر مان بود که باید صفر تا صدش درون چادر قرار می گرفت. ما پنج نفر هم مانند سگ میتی کومان (زُمبه) درون پیکان 48 مان کپه خود را می گذاشتیم که مبادا سارقی خودروی ما را مورد سرقت قرار دهد. فردای آن روز هم پدر از فرط خوشحالی و پر انرژی بودن بی حد و اندازه و مشکوکش در کنار کارون با شوخ طبعی خاص خود روی موسیقی لب کارون چه گل بارون برایمان تکان های ریز و مجلسی میداد.
گذشت و گذشت تا که امروز به یاد ایام گذشته به دریا سفر کردم، پا های خود را مصداق دروان کودکی در شن فرو نمودم که ناگهان خورده آهنی که گویا به درب تُن ماهی شباهت داشت در پای من فرو رفت و آه از نهاد اینجانب بلند گردید، آن تکه آهن را نتوانستم با دست بیرون بیاورم به همین خاطر از پلاستیک و زائداتی که کنار دریا انداخته بودند کمک گرفتم تا آهن را از پای خود بیرون کشیدم و با استفاده از یک لنگه دمپایی که آب آن را با خود به ساحل آورده بود توانستم به درمانگاه بروم و خود را از میان آشغال های لب دریا به اورژانس ساحلی رساندم. کاش تصویری که از پاکی لب دریا داشتم خراب نمی شد، تازه سرماخوردگی به همراه تب، و لرزش سرشانه هایم هم من را در خاطره ی حرکات موزون خانواده ام با آهنگ خودمو تو گِل میپلکونوم غرق کرد، یادش بخیر اما اگر این ساحل را دست پدر من داده بودند با آن استراتژی های خاص خودش این فرصتِ تهدید شده را تبدیل به تهدیدِ فرصت شده می کرد.

0 پاسخ به "خودمو تو گل میپلکونوم"

ارسال یک پیام

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی شده توسط سایه سپید