موفقترین انسانهای تاریخ (ناپلئون، داوینچی، موتزارت و …) همیشه خود را مدیریت میکردند. همین موضوع در مقیاس بزرگتر، باعث موفقیت آنها شده است. اکنون بیشتر ما، حتی کسانی که استعدادهای معمولی داریم، باید یاد بگیریم که چگونه خود را مدیریت کنیم و بیاموزیم که چگونه خود را پرورش دهیم. اکنون، به بررسی تعدادی از مهمترین شاخصهای مدیریت فردی میپردازیم:
نقاط قوت من چیست؟
بسیاری از افراد تصور میکنند که میدانند در چه کاری عملکرد خوبی دارند، اما معمولا اشتباه میکنند. تنها راه برای شناخت نقطهی قوت، تحلیل بازخورد است. وقتی تصمیمی اساسی میگیرید یا کاری اساسی انجام میدهید، بنویسید که انتظار دارید چه اتفاقی بیفتد. 9 یا 12 ماه بعد، نتایج را با انتظاراتتان مقایسه کنید.
اگر همواره از این روش استفاده کنید، در مدت زمان کوتاهی (شاید دو تا سه سال) متوجه خواهید شد که نقاط قوت شما کجاست و این، مهمترین نکتهای است که باید بدانید.
بعد از پیدا کردن نقاط قوتتان، برای رسیدن به نتایج مطلوب کافی است گامهای زیر را بردارید:
- ابتدا بر نقاط قوتتان تمرکز کنید و خود را در موقعیت مناسب برای استفاده از آنها قرار دهید.
- دوم، سعی کنید نقاط قوتتان را بهبود ببخشید. سوم، سعی کنید بدانید در کجا، تکبر فکریتان به جهل ناتوان کننده منجر میشود و بر آن فایق شوید. بسیاری از افراد (به ویژه ، آن دسته از افرادی که در موضوعی تخصص دارند) نگاه تحقیرآمیزی به دانش در موضوعات دیگر دارند یا گمان میکنند که ضریب هوشی بالا، جانشینی برای دانش خواهد بود. اما افتخار به چنین موضوعی در واقع فریفتن خود است. به کار مشغول شوید تا با دستیابی به مهارتها و دانشی که نیاز دارید، نقاط قوتتان را شناسایی کنید.
- سوم، درمان عادات بد است؛ یعنی کارهایی که انجام دادن یا شکست در آنها، مانعی برای کارایی و عملکرد است. این عادات به سرعت در بازخوردها، خود را نشان میدهند.
در نهایت، بازخوردها نشان میدهند که چه زمان، مشکل ما نقص آداب اجتماعی است. آداب اجتماعی، دو نفر را قادر میسازد با یکدیگر کار کنند، حال چه از هم خوششان بیاید چه نیاید. افراد باهوش، و به ویژه افراد باهوش جوان، این موضوع را درک نمیکنند. اگر تحلیل نتایج مشخص کند که عملکرد یک فرد برجستهی سازمان، در جایی که فعالیتش نیازمند همکاری با دیگران است، مداوم و پشت سر هم با شکست مواجه میشود، نشان دهندهی مردمی نبودن است که خود ، نشانهای از کمبود آداب اجتماعی است.
چگونه کار میکنم؟
شگفتآور است که فقط تعداد کمی از مردم میدانند چگونه کارها را انجام میدهند. همانند نقاط ضعف، عملکرد هر فرد منحصربهفرد است. این ماهیت شخصیت است. روش فرد میتواند کمی تغییر کند؛ اما نمیتوان آن را به طور کامل و به راحتی تغییر داد. پس لازم است نسبت به ویژگیهای شخصیتیای که نشان میدهد شما چگونه عمل میکنید، آگاه باشید.
آیا من خواننده هستم یا شنونده؟
آیا اگر خودتان اطلاعات را مطالعه کنید، آنها را بهتر پردازش میکنید یا اگر کسی آنها را برایتان توصیف کند؟ پاسخ به این سوال نشان میدهد که شما خواننده هستید یا شنونده.
کمتر شنوندهای میتواند خودش را به خوانندهای شایسته تبدیل کند. عکس این قضیه نیز، صادق است. با یک مثال میتوان نشان داد که آگاه نبودن از این موضوع، ممکن است چه اثرات مخربی به بار بیاورد.
لیندون جانسون (سیوششمین رئیس جمهور آمریکا)، به ریاستجمهوریاش در ابعاد وسیعی ضربه زد؛ زیرا نمیدانست که شنونده است. رئیسجمهوری قبل از وی، جان-اف کندی، فردی خواننده بود و گروه بینظیری از نویسندگان را به دستیاری برگزیده بود تا مطمئن شود، آنها مباحث را قبل از سخنرانی و مصاحبه، به صورت کتبی به او تحویل میدهند. جانسون این افراد را در ردهی کارمندانش نگه داشت و آنان همچنان به نگارش مباحث مشغول بودند؛ اما به نظر میرسید که رئیس جمهور جدید حتی یک کلمه هم از چیزهایی که آنها مینوشتند، سر در نمیآورد.
چگونه یاد میگیرم؟
دومین چیزی که باید در مورد عملکرد یک فرد بدانیم این است که متوجه شویم چگونه یاد میگیرد. برای مثال نویسندگان از طریق شنیدن و خواندن یاد نمیگیرند، آنان با نوشتن یاد میگیرند.
مدارس بر این فرضیه پایهگذاری شده اند که تنها یک راه درست برای یادگیری وجود دارد و برای همه نیز یکسان است. مدارسی که روش یادگیری را محدود به یک روش میکنند، جهنمی تمام عیار برای دانشآموزانی خواهند بود که روش یادگیری متفاوتی دارند.
بعضی افراد مانند نویسندگان، از طریق نوشتن یاد میگیرند. بعضی با یادداشتبرداریهای فراوان آموزش میبینند. بعضی افراد با انجام دادن کار آن را یاد میگیرند و بعضی هم باید موضوع را برای خودشان بلند توضیح دهند و صدای خودشان را بشنوند.
بین همهی بخشهای مهم خودآگاهی، شناختِ روشِ یادگیری از همه آسانتر است. وقتی از مردم میپرسم “چگونه یاد میگیرید؟”، بسیاری پاسخ را میدانند. اما وقتی که میپرسم “آیا بر اساس این آگاهی عمل میکنید؟” کمتر پاسخ بله میشنوم. باید گفت اگر کسی براساس این آگاهی عمل نکند، محکوم به عملکرد ضعیف خواهد بود.
پرسش ضروری دیگر این است که، آیا در نقش تصمیم گیرنده، کارایی بیشتری دارم یا در جایگاه مشاور؟ تعداد زیادی از افراد در نقش مشاور بهترین عملکرد را دارند، اما نمیتوانند مسئولیت و فشار تصمیمگیری را تحمل کنند. در مقابل، بخش قابل توجه دیگری از افراد، به مشاور نیاز دارند تا آنان را به تفکر وا دارد، آنگاه میتوانند تصمیم بگیرند و به سرعت و با اعتماد به نفس و شجاعت، براساس آن عمل کنند.
پرسش مهم بعدی این است که آیا در وضعیت پرفشار و اضطرابزا بهتر عمل میکنم، یا به محیطی کاملا ساختار یافته و پیشبینیپذیر نیاز دارم؟
نتیجهگیری به تکرار نیاز دارد، سعی نکنید خود را تغییر دهید، شانسی برای موفقیت نخواهید داشت. اما سعی کنید نحوهی عملکردتان را بهبود ببخشید و کاری را که نمیتوانید انجام دهید یا عملکرد ضعیفی در آن دارید برعهده نگیرید.
موفقترین انسانهای تاریخ (ناپلئون، داوینچی، موتزارت و …) همیشه خود را مدیریت میکردند. همین موضوع در مقیاس بزرگتر، باعث موفقیت آنها شده است. اکنون بیشترِ ما، حتی کسانی که استعدادهای معمولی داریم، باید یاد بگیریم که چگونه خود را مدیریت کنیم و بیاموزیم که چگونه خود را پرورش دهیم. در قسمت نخست مقاله، تعدادی از شاخصها بررسی شد. اکنون، به بررسی تعدادی دیگر از مهمترین شاخصهای مدیریت فردی میپردازیم.